مديريت سيستم 

 

راهنما
دسته بندی موضوعی

 
- شماره 9 - اسفند 1387/ اطلسي‌ها بازگشت 

 ارسال به پست الکترونیک  نسخه مخصوص چاپ

میانگین امتیازات:  هنوز امتيازي داده نشده است. 
افكار مسموم



    دختـري ازدواج كـرد و بـه خانه شوهر رفت؛ ولي هرگز نمي‌توانست با مادرشوهرش كنار بيايد و هـر روز با هـم جـرو بحث مـي‌كردنـد. عاقبت يك روز دختر نزد داروسازي كه دوست صميمي پدرش بود رفت و از او تقاضا كرد تا سمـي به او بدهـد تا بتوانـد مادر شـوهـرش را بكشـد! داروساز گفت كه اگر سم خطرناكي به او بدهد و مادر شوهرش كشته شود، همه به او شك خواهند برد، پس معجوني به دختر داد و گفت كه هر روز مقداري از آن را در غذاي مادر شوهر بريزد تا سم معجون كم كم در او اثر كند و او را بكشد و توصيه كرد تا در اين مدت با مادر شوهر مـدارا كنـد تا كسـي به او شك نكند. دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقداري از آن را در غـذاي مادرشوهـر مي‌ريخت و با مهرباني به او مي‌داد. هفته‌ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادرشوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا كه يك روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقاي دكتـر عـزيـز! ديگـر از مادرشوهرم متنفر نيستم! حالا او را مانند مادرم دوست دارم و ديگر دلم نمي‌خواهد كه بميرد، خواهش مي‌كنم داروي ديگري به من بدهيد تا سم را از بدنش خارج كند. داروساز لبخندي زد و گفت: دخترم، نگران نباش. آن معجوني كه به تو دادم سم نبود؛ بلكه سم در ذهن خود تو بود كه حالا با عشق به مادرشوهرت از بين رفته است!

 




نظرتان راجع به این مطلب چیست؟
 
امتیاز
نام
پست الکترونیک
نظر شما
                                                                                           

 
__ جستجو ________________

 
جستجوي پيشرفته

__ ورود اعضا _____________

شناسه کاربری
رمز عبور
ثبت نام در سایت    
شناسه یا رمز عبور خود را فراموش کرده اید؟
_______________________